ناصر خسرو
57
گشايش و رهايش ( فارسى )
يافتن نيست چنان كه چوب و سيم هر دو بىصورت كرسى و انگشترى يافتهاند . و مر هيولاى مطلق را كه او را به حسّ نتوان يافت هيولاى نخست گويند و آن معقول است نه محسوس ، از بهر آن كه كرسى محسوس است و چوب هيولاى اوست و او نيز محسوس است ، و دانيم كه چوب بود كه از او كرسى ساختهاند ، و هيولا چون « 1 » طبايع است و دانيم كه چوب از زمين رسته شود به يارى آب و هوا و آتش ، پس طبايع را نيز هيولا بايد كه باشد از بهر آن كه يكى از طبايع درازا و پهنا و بالا دارد و گرمى و ترى و خشكى را برگرفته است . و گوييم هر يكى را از اين طبايع چهارگانه هيولا بايد تا درازا و پهنا و بالا را كه همه لطيفند برگرفت ؛ و به نرمى و سردى و ترى و خشكى چيزى بايست كه برگرفت چون چوب صورت كرسى را برگرفت نام چوبى از او برخاست و نام كرسى برگرفت و همچنين هيولاى نخستين كه به عقل درست مىآيد كه بوده است كه تا مر [ 49 ] درازا و پهنا و بالا را برگرفت ناچار گشت مر اين سه صفت را كه برگرفت كه آن چيز چهارم آن صفت است از بهر آن كه نخست چيزى بايد تا آن وقت او درازا و پهنا و بالا پذيرد ، پس آن چيز هيولاى مطلق است كه اين صفت بر او نشست ، و چون آن صفات او را پديد آمد نام هيولا از او بيفتاد و نام جسمى بر او نشست . آن هيولاى نخست به عقل يافته است و به حسّ نايافته و محسوس بر معقول دليل كند . بپرس تا بدانى ، بشناس تا برهى .
--> ( 1 ) . در حاشيه به خط تازهتر نوشته شده : ل چوب .